تبليغاتX
اخر زمونه!!!
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد چينيه نازک تنهايي من

تو آينه خودتو ببين چه زود زود
توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه
نذار كه تو اوج جووني غبار غم
بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه
منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد
خودش ميگفت يه روزي ميذاره ميره
خودش ميگفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگ
ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت
ديگه نمياد ديگه پيشت نمياد
از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس روبه روت
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعده يه عمر آزگار
تا كي ميخواي بشيني به پاش بسوزي
تا كي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي
در پي پيدا كردن كسي برو
كه فقط واسه خودت بخواد تورو
در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسه خودت بخواد تورو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 1:43  توسط behz@d  | 

روزی مردی برای نجات جون پسری كه داخل دريا

در حال غرق شدن بود ،زندگی خودشو  به خطر

انداخت و برای نجات پسر خودشو در امواج  دريا

رها كرد و پسر رو از آب بيرون كشيد.

وقتی حال پسر جا اومد و تونست نفس بكشه،

به مرد گفت:

" خيلی ممنون كه جونمو نجات دادين. "

مرد داخل چشای پسر  نگاه پر معنايی كرد  و

گفت:

" خواهش می كنم ، اما  فقط  كاری  كن  كه

نشون بدی زندگی تو  ارزش  نجات  دادن  رو

داشت . "

                                                        كاش همه باور داشتيم زندگی با همه وسعت خويش

                                                       محفل ساكت غم خوردن نيست !

                                                       حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

                                                       اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست

                                                       زندگی خوردن و خوابيدن نيست

                                                                         زندگی حس جاری شدن است

                                                                         زندگی كوشش و راهی شدن است

                                                       از تماشاگر آغاز حيات

                                                                           تا به جايی كه خدا می داند . 

          

  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 1:59  توسط behz@d  | 

القلب Heart Beat  فی Shorts الشلوار

 

الیومی من الایام فی الخانه خاله بودیم که مِن قضای الایام، alone انا و دختر الخاله جان در بیت ماندیم و الباقی به دیدار من الدوستی یذهبونَ. مِن الشانس الگند والخراب هذه مَن، دختر الخاله جان، مِن الانسان هایی که فی تنهایی کثییییییییییییییییییراً المضطرب الاضطراب مِن الترس.  

 

فی الحال البیت بنشسته الاشتغال به خواندن کتابی فی السکوت بودیم که دختر الخاله جان به مانند الموشکَ الکروز مِن الWC (فی الحیاط) الشوت یداخلُ البیت. اَنا که صورتی (یعنی «صورتم») مِن التعجب و اَلبَت مِن الترس الی مانند التخته whiteboard الی السفیدی می گِرَویدScared 1، جویای الحال المِزاجی الوِی فی الWC شدم.  

 

بالاضطراب الکثیر قالَ: یا بهار، مِن هذه الWC فی الحیاط یخرُج، که به ناگاه نَظَرَ تاب فی الحیاط که یذهبُ، جاءُ؛ یذهبُ، جاءُ؛ یذهبُ، جاءُ؛ without وزیدن البادی که الی ناگهان، الحسی به درونی یدخلَُ که الفردی به اَنا ینظُر که به یکباره من الجایی کَنده و فی الآغوش warm اَنتَ الفرود آمدیم.  

 

اَنَا که مِن الشوک وارده فی قلبی، المبهوتِ hand و foot اللَرزان دختر الخاله جان بودم قالی: (به معنای «گفتم» نه قالی تو خونتون، باقالی!) یا دختر الخاله جان الخیالات وسیعاً  کثیرا، اَنتَ که السابقه یَخرُبُ (یعنی «خراب است»، چقدر خنگی همشو باید برات ترجمه کنم!!!) فی هذه الزمینه، ثُمَّ زیاد به الفکرش نباش و اَلبی خیال، OK؟  

 

فی هذه حال واحوال بودیم که الناگَه صوت الشکستن الشیشه به گوش نَحنُ البخت برگشته جاءَ، و فی الهمان حال نَقبَضُ روح Scared To Death 2  و القلوبمان همی یَفرودَ فی الشلوار مبارکمان. الیواش و الیواش به درون الاتاق یَذهَبانِ که الcatی الی مانند الذغال Black Cat ، مِنَ الگوشه الاتاق بیرون پرید و نَحنُ به الآغوش یکدیگر پریده Scared 1  و الدهانمان را به القاعده الباب گاراج باز نموده  Screamer و الاَصوات الناهنجار الی بیرون المی ریختیم، مِن الحَلق مبارک، و اِنَّ مِن الترس و الحراس، قُلوبِنا الافتاده بود فی الشلوارِنا؛ که توپ الطفلان الهَمساده را فی گوشه الاتاق یُشاهَدُ، و المَثَلَ الmouse الآبکشیده اَلوِلُو گشتیم.

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

این شکوفه های بهاری همش به افتخار شما گلای خودم

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:58  توسط behz@d  | 

____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________i love    S@N@Z
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ____________________
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 1:23  توسط behz@d  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 3:32  توسط behz@d  | 

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه

توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:5  توسط behz@d  | 

 

در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب

و خيال جوانان پاك و متين شده است

موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شود

خواستگاري و روشهاي آن


چندين روش براي خواستگاري وجود داره.


1-

مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بي‌بي صغراي معروف

و آبجي‌جون و خاله اقدس و عمه كلثوم

رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونه‌هاي

مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن

و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي

و ميوه‌اي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند.

و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم

. خلاص.


2-

مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت

و تا از يكي خوشتون اومد بريد جلو

و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو

بگيريد ببريد توي يك كاباره

و بعد از شنيدن ترانه‌اي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و

اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه

و بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين


3-

مثل همين زمان رفتار كنين

و برين دانشجو بشين

و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيد

و بعد كم‌كم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و

يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد هم

بي‌سروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به

هم نگاه كنيد.


4-

مثل زمان آينده رفتار كنيد

و به دوست دخترتون بگين يك نفر براتون پيدا كنه

و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف

و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكه

دلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد.


5-
روش خشن‌تري هم هست كه بايد يك شيشه اسيد بخري

د و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون مي‌ريزيد.


ويا اصلا ميشه هيچكدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي كرد.



پيشنهاداتي براي عدم ترشيدگي دوشيزگان محترم:


1-

يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.


2-

ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.


3-

در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن:

من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم.


4-

سن ازدواج رو بيارين پايين

، همون 17 يا 18 خوبه.

بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

 


5-

تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد

، اگه موندن چه بهتر

نموندن دورشون رو درز بكشيد

 


6-

دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد

، يه وقت كتابشو دور گردنتون

آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.


7-

پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند

رو هوا بقاپيدشون


8-

رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد

، پسرهاي خوشگل،

هستن دچار مشكل...!


9-

توي اجتماع بر بخوريد

، با مردم قاطي شيد،

با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد

، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.


10-

يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو

و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و...

نيست

حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.


11-

در پوشش دقت كنيد،

لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه،

يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.


12-

مهمون كه مياد قايم نشيد

، چاي ببريد

، پذيرايي كنيد،

خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.


13-

سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر

و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...


14-

تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد،

در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.


15-

بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد

(تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن)

هر چي داريد،

رو كنيد

منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتون


16-

و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي

يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد

، حالا به بعدنش كار ندارم.


17-
...

و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد

و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد

و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون

كثيف مي‌شيد می پکید!

من در اینجا فقط راه ازدواج رویشنهاد کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 4:59  توسط behz@d  | 

لحظه ها رو با تو بودن

                      در نگاه تو شکفتن

                        حس عشق و در تو دیدن

                                       مثل رویای تو خــواب

                              با تو رفتن با تو موندن

                  مث قصه تو رو خوندن

         تا همیشه تو رو خواستن 

  مث تشنگی یه آب ه

 اگه چشمات من و میخواست

                   تو نگاه تــو میمردم

                                 اگه دستـات ماله من بود

                                         جــون به دستـات میسپردم

                                   اگه اسـم مو میخوندی

                      دیگه از یاد نمی بردم

             اگه با مـن تــو میموندی

  همه دنـیــا رو میبردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 4:42  توسط behz@d  | 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي     مجي    لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. 
   خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!! 
پري چوب جادوييش و چرخوند و......... 
 اجي     مجي    لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان
 مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
 ولي پريها.......
مونث هستند !!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:41  توسط behz@d  | 

 

ای کاش همیشه کودک می ماندیم و تنها دغدغه مان لجبازی های کودکانه و گریه های بی صدای عروسکمان بود.زمان میگذرد و ما هر چه به جلو میرویم در حقیقت به انتها نزدیک میشویم و روزی خسته از این دغدغه ها و دلنگرانی ها می ایستیم و به گذشته نگاه میکنیم.

گذشته ای که روزی در ان دست و پا میزدیم گذشته ای که روزی امروز ما بود.زمان نابودگر خاطرات است و کودکی شیرین و لذتبخش اما زود گذر آنقدر سریع میگذرد که احساس میکنی همین دیروز بود که به خاطر شکستن بال پروانه ای گریه می کردی و به خاطر کودک دیگری می خندیدی و چه زود گذشت و چه زود فراموش کردیم که ما همان کودک معصوم و ساده ی دیروزیم با ارزوهای کوچک و قلبی که در انها هیچ تردیدی نداشتیم که حالا مثلا مدرن شده ایم و به این راحتی ها عاشق نمی شویم...

ای کاش میشد لحظاتی هر چند کوتاه به کوتاهی یک خنده ی کودکانه از بند این دنیای پوشالی پر زرق و برقمان به گذشته ی خودمان بر گردیم به  ان اوایل زندگیمان...

گذشت زمان ما را از همه چیزهای با ارزش دور میکند و حال از ان روزها تنها مشتی خاطره ء تلخ و شیرین به جا مانده.چقدر خوب بود که معنی نگاهها را می فهمیدیم و عشق پاک وکودکانه و صادقانه برایمان پر معنا بود...

به قول سهراب:

من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم کاش ادمها دانه های دلشان پیدا بود

آب انار می پرد در چشمم

مادرم می خندد

رعنا هم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:50  توسط behz@d  | 

 

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes