|
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد چينيه نازک تنهايي من
|
تو آينه خودتو ببين چه زود زود
توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه
نذار كه تو اوج جووني غبار غم
بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه
منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد
خودش ميگفت يه روزي ميذاره ميره
خودش ميگفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگ
ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت
ديگه نمياد ديگه پيشت نمياد
از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس روبه روت
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعده يه عمر آزگار
تا كي ميخواي بشيني به پاش بسوزي
تا كي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي
در پي پيدا كردن كسي برو
كه فقط واسه خودت بخواد تورو
در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسه خودت بخواد
تورو
در حال غرق شدن بود ،زندگی خودشو به خطر
انداخت و برای نجات پسر خودشو در امواج دريا
رها كرد و پسر رو از آب بيرون كشيد.
وقتی حال پسر جا اومد و تونست نفس بكشه،
به مرد گفت:
" خيلی ممنون كه جونمو نجات دادين. "
مرد داخل چشای پسر نگاه پر معنايی كرد و
گفت:
" خواهش می كنم ، اما فقط كاری كن كه
نشون بدی زندگی تو ارزش نجات دادن رو
داشت . "
كاش همه باور داشتيم زندگی با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست !
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست
زندگی خوردن و خوابيدن نيست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی كوشش و راهی شدن است
از تماشاگر آغاز حيات
تا به جايی كه خدا می داند .
القلب الیومی من الایام فی الخانه خاله بودیم که مِن قضای الایام، alone انا و دختر الخاله جان در بیت ماندیم و الباقی به دیدار من الدوستی یذهبونَ. مِن الشانس الگند والخراب هذه مَن، دختر الخاله جان، مِن الانسان هایی که فی تنهایی کثییییییییییییییییییراً المضطرب الاضطراب مِن الترس.
فی
الشلوار
فی الحال البیت بنشسته الاشتغال به خواندن کتابی فی السکوت بودیم که دختر الخاله جان به مانند الموشکَ الکروز مِن الWC (فی الحیاط) الشوت یداخلُ البیت. اَنا که صورتی (یعنی «صورتم») مِن التعجب و اَلبَت مِن الترس الی مانند التخته whiteboard الی السفیدی می گِرَوید
، جویای الحال المِزاجی الوِی فی الWC شدم.
بالاضطراب الکثیر قالَ: یا بهار، مِن هذه الWC فی الحیاط یخرُج، که به ناگاه نَظَرَ تاب فی الحیاط که یذهبُ، جاءُ؛ یذهبُ، جاءُ؛ یذهبُ، جاءُ؛ without وزیدن البادی که الی ناگهان، الحسی به درونی یدخلَُ که الفردی به اَنا ینظُر که به یکباره من الجایی کَنده و فی الآغوش warm اَنتَ الفرود آمدیم.
اَنَا که مِن الشوک وارده فی قلبی، المبهوتِ hand و foot اللَرزان دختر الخاله جان بودم قالی: (به معنای «گفتم» نه قالی تو خونتون، باقالی!) یا دختر الخاله جان الخیالات وسیعاً کثیرا، اَنتَ که السابقه یَخرُبُ (یعنی «خراب است»، چقدر خنگی همشو باید برات ترجمه کنم!!!) فی هذه الزمینه، ثُمَّ زیاد به الفکرش نباش و اَلبی خیال، OK؟
فی هذه حال واحوال بودیم که الناگَه صوت الشکستن الشیشه به گوش نَحنُ البخت برگشته جاءَ، و فی الهمان حال نَقبَضُ روح
و القلوبمان همی یَفرودَ فی الشلوار مبارکمان. الیواش و الیواش به درون الاتاق یَذهَبانِ که الcatی الی مانند الذغال
، مِنَ الگوشه الاتاق بیرون پرید و نَحنُ به الآغوش یکدیگر پریده
و الدهانمان را به القاعده الباب گاراج باز نموده
و الاَصوات الناهنجار الی بیرون المی ریختیم، مِن الحَلق مبارک، و اِنَّ مِن الترس و الحراس، قُلوبِنا الافتاده بود فی الشلوارِنا؛ که توپ الطفلان الهَمساده را فی گوشه الاتاق یُشاهَدُ، و المَثَلَ الmouse الآبکشیده اَلوِلُو گشتیم.
*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+* این شکوفه های بهاری همش به افتخار شما گلای خودم *+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*
توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره
در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب
و خيال جوانان پاك و متين شده است
موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شودمثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بيبي صغراي معروف
و آبجيجون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونههاي مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي و ميوهاي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند.و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم
.
خلاص.مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت
و تا از يكي خوشتون اومد بريد جلو و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يك كاباره و بعد از شنيدن ترانهاي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگهو بعدا اگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين
مثل همين زمان رفتار كنين
و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيدو بعد كمكم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و
يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد همبيسروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به
هم نگاه كنيد.و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف
و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكهدلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد
.
5-
د و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون ميريزيد
.
4-
، همون
17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.
تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد
، اگه موندن چه بهتر
نموندن دورشون رو درز بكشيد
، يه وقت كتابشو دور گردنتون
آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه.رو هوا بقاپيدشون
، پسرهاي خوشگل،
هستن دچار مشكل...!، با مردم قاطي شيد،
با ننه صغرا و بيبي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد ميسازن واستون
.
10-
12-
، چاي ببريد
، پذيرايي كنيد،
خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.(
تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن)هر چي داريد،
رو كنيد منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونيه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد
، حالا به بعدنش كار ندارم
.و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد
و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آيندهتون بشيد
و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون
كثيف ميشيد می پکید!من در اینجا فقط راه ازدواج رویشنهاد کردم
در نگاه تو شکفتن
حس عشق و در تو دیدن
مثل رویای تو خــواب
با تو رفتن با تو موندن
مث قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن
مث تشنگی یه آب ه
اگه چشمات من و میخواست
تو نگاه تــو میمردم
اگه دستـات ماله من بود
جــون به دستـات میسپردم
اگه اسـم مو میخوندی
دیگه از یاد نمی بردم
اگه با مـن تــو میموندی
همه دنـیــا رو میبردم
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
ای کاش همیشه کودک می ماندیم و تنها دغدغه مان لجبازی های کودکانه و گریه های بی صدای عروسکمان بود.زمان میگذرد و ما هر چه به جلو میرویم در حقیقت به انتها نزدیک میشویم و روزی خسته از این دغدغه ها و دلنگرانی ها می ایستیم و به گذشته نگاه میکنیم.
گذشته ای که روزی در ان دست و پا میزدیم گذشته ای که روزی امروز ما بود.زمان نابودگر خاطرات است و کودکی شیرین و لذتبخش اما زود گذر آنقدر سریع میگذرد که احساس میکنی همین دیروز بود که به خاطر شکستن بال پروانه ای گریه می کردی و به خاطر کودک دیگری می خندیدی و چه زود گذشت و چه زود فراموش کردیم که ما همان کودک معصوم و ساده ی دیروزیم با ارزوهای کوچک و قلبی که در انها هیچ تردیدی نداشتیم که حالا مثلا مدرن شده ایم و به این راحتی ها عاشق نمی شویم...
ای کاش میشد لحظاتی هر چند کوتاه به کوتاهی یک خنده ی کودکانه از بند این دنیای پوشالی پر زرق و برقمان به گذشته ی خودمان بر گردیم به ان اوایل زندگیمان...
گذشت زمان ما را از همه چیزهای با ارزش دور میکند و حال از ان روزها تنها مشتی خاطره ء تلخ و شیرین به جا مانده.چقدر خوب بود که معنی نگاهها را می فهمیدیم و عشق پاک وکودکانه و صادقانه برایمان پر معنا بود...
به قول سهراب:
من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم کاش ادمها دانه های دلشان پیدا بود
آب انار می پرد در چشمم
مادرم می خندد
رعنا هم....